نقد فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند

ساخت وبلاگ

"هوالقاضی"

نگاهی به فیلم "هیس... دخترها فریاد نمی زنند" ساخته پوران درخشنده

{روایت سطحی از معضلی عمیق}

عدم نامزدشدن فیلم "هیس... دخترها فریاد نمی زنند" در بخش های اصلی مسابقه سینمای ایران در جشنواره سی و یکم فیلم فجر، از یک سو به رای هیات داوران جشنواره اعتبار بخشید و از سوی دیگر اعتبارِ رای و سلیقه مردم – بعنوان مخاطب فیلمهای جشنواره- را خدشه دار کرد، چرا که دهمین فیلم پوران درخشنده اساسا فیلم بدی از آب درآمده است!

این بانوی عضو انجمن فیلمسازان زن آمریکا اگرچه باز سراغ سوژه ای ملتهب و دردناک رفته اما بازهم مطابق آثار جسورانه پیشین خویش، در عمق بخشیدن به موضوعات مورد علاقه و دغدغه های تربیتی خود عاجز است حتی اگر یک دو جین از ستاره های سینمای ایران را دور هم جمع کرده و از عوامل حرفه ای و کاربلد در پشت صحنه اعم از تدوین، فیلمبرداری، موسیقی و ... بهره برده باشد. این در حالیست که دو رکن اصلی این فیلم یعنی فیلمنامه و کارگردانی مملو از اشکالات فاحش است.

این درام معمایی- جنایی با مدت زمان 105 دقیقه را به دو نیمه می توان تقسیم بندی کرد :

نیمه اول آن، فیلمی قصه گو و مهیج البته با روایتی سطحی و نه سخیف و نیمه دوم آن و درست با آغاز سکانس دادگاه و پرده برداری از راز قتل انجام گرفته، فیلمی سردرگم با روایتی سخیف و مبتذل است.

جالب اینجاست که پوران درخشنده کوشیده بود در این اثر، به اصول قصه گویی و حفظ ساختار و فرم درام خود تا حدودی پایبند باشد که این مهم متاسفانه تا نیمه دوم داستان- حدودا تا دقیقه شصت - بیشتر دوام نمی آورد و درست از این لحظه است که فیلمساز، قصه خود را فراموش می کند و از زبان و اعتقاد کاراکتر وکیل فیلم و احتمالا خودش، بیانیه شبه فمینیستی در تقبیح جرم های روحی انجام گرفته علیه دختران، و در اشل وسیعتر زنان جــــامعه صادر می نماید. بی شک نمی توان منکر مفاد به حق این بیانیه شد اما آنچه ضرورت دارد این است که قصه ی فیلم، باید مخاطب را بدان مضمون رهنمون سازد نه اینکه کارگردان موقتا پرونده فیلم خود را ببندد و حجمی شعار را با بی ظرافتی و ابتذال تمام نشدنی در متن اثر قرائت کند و پس از چند دقیقه طولانی و رجوع تاسف بار به تیترهای بخش حوادث روزنامه ها، حالا بخواهد قصه خود را پیش برد؛

قصه ای که از یکطرف دیگر با فرم روایی فلش بک و رجوع به گذشته قابل روایت نیست چونکه راز و تعلیقی باقی نمانده است- این خود بر از بین رفتن هیجان اثر صحه می گذارد- و از طرفی دیگر مخاطب باید منتظر بماند و ببیند که حالا آیا به سان اثر نسبتا قابل قبول مرحوم ایرج قادری در دهه هفتاد "می خواهم زنده بمانم"، قاتل رنج کشیده و قربانی فیلم از قصاص می گریزد یا برعکس قــــصاص می شود! حتی در این نیمه ضد سینمایی فیلم، حرکات متعدد و چرخش های مداوم دوربین مرتضی پورصمدی- فیلمبردار درخشان "شبانه روز"- و ریتم تند پلانها و تدوین سریع و منقطعهایده صفی یاری، قادر به مهیج ســـاختن و اثرگذاری فیلم نمی باشد.

قطعا سینمای قصه گو و عامه پسند یا به بیان دوستان، سینمای بدنه - همان سینمای مورد علاقه فریدون جیرانی-  بخش قابل توجهی از ســــــــینما را در بر می گیرد اما به شرطی که فیلمساز قصه گو بتواند قصه مورد علاقه خود و حتی قصه سفارشی! را تا آخر ادامه دهد و به سرانجام برساند؛و اینجاست که اهمیت حضور بزرگانی چون اصغر فرهادی در سینما، برجسته تر و تامل برانگیزتر از قبل می گردد. چرا که اگر فیلمی قصه گو، روایت و فرم خود را از دست دهد، این جنس سینما بدل به سینمای سخیف و ضداخلاقی خواهد شد و در کف سینمای بدنه خواهد ایستاد که در حالتی وخیم و بی ریخت همچون اغلب فیلمهای محصول پویا فیلم، نباید آنها را سینما نامید.

نمونه چنین رویکرد مخدوش و ضد هنری را این شب ها البته در تلویزیون ملی ایران! و نه در سینما، در سریال پرمخاطب "زمانه" ســــاخته استاد حسن فتحی می توان جستجو کرد؛ این سریال خوش ساخت علیرغم جذابیت و اتخاذ شیوه درست ملودرام سازی، به یکباره و در یک سوم پایانی ، از مسیر اصلی داستان پردازی خود منحرف شد و تا حد سریالهای ماهواره ای پخش شده از شبکه GEM TV و نه فارسی وان، تنزل پیدا کرد و اختیار از کف داد! حالا تنها مخاطب عام تلویزیون و نه مخاطب خاص، باید منتظر بماند تا قصه هندی وار این اثر را پیگیری و فرجام شخصیت های داستان را مشاهده کند و احتمالا متنبه شود! این در حالیست که حسن فتحیبزرگ مثل همیشه علاقه خود به تاریخ و ادبیات را در این سریال هم منعکس کرده و دو رمان مشهور و محبوب هملت و یک تراژدی آمریکایی را الگوی روایت "زمانه"  قرار داده است.

در اینجا هم کارگردانی بزرگ چون حسن فتحی که آثار شاخص و درخوری بویژه در تلویزیون ارائه داده است، از این آزمونِ قصه گویی همچون پوران درخشنده خجل  بیرون می آید و قافیه را می بازد.

اساسا درام یا حالا ملودرام به سان اسکلت ساختمانی می باشد که اگر خشت های آن درست و بجا چیده نشود، اصلا به سقف نمی رسد.

بیلی وایلدر فقید می گوید: سکانس آغازین و پایانی یک فیلم، مهمترین سکانسهای آن فیلم هستند. این بیان درست و دقیق، زمانی محقق می گردد که آن خشتها و اجزای فیلمنامه ای درست چیده و بخوبی پرداخت شده باشـــــــــند به گونه ای کهبه مخاطبِ آگاه و نه الزاما مخاطب خاص اجازه دهد تا پایان اثر روی صندلی خود بنشیند. همچنان که اگر سکانس آغازین فیلم بعنوان خشت اول کج چیده شده باشد، تا ثریا دیوار قصه کج خواهد رفت.

"هیس... دخترها فریاد نمی زنند" عنوانی کنجکاو برانگیز برای فیلمی محــسوب می شود که درصدد است معضل تجاوز جنسی به دختران خردسال 9-8 ساله را مطرح کند و به خانواده ها هشدار دهد که مراقب فرزندان خود و بویژه دختران کم سن و سال خود باشند و آنان را دست هر غریبه ای نسپارند. خب صد البته این نگاه تربیتی- اخلاقی فیلمساز کرمانشاهی -که وارد دهه هفتم زندگی شرافتمندانه خود شده- در نوع خود ستودنی و محترم است و همچون همتای هم جنس خود- تهمینه میلانی- بر دغدغه مند بودن این بانوی دلسوز و بیدار تاکید می ورزد اما این نگرش آسیب شناسانه باید در درون اثر و در لایه های مستتر آن، نطفه خلق کند تا در سطح اثر عقیم نماند. شاید همین نگاه ژرف است که از رخشان بنی اعتماد، کارگردانی قدرتمند نسبت به فیلمسازان هم جنس خود ساخته است. اثر اجتماعی و درخشان این بانوی گزیده ساز سینمای ایران "نرگس" همچنان در ذهن و خاطره سینمادوستان به یـادگار ثبت می باشد.

"هیس... دخترها فریاد نمی زنند" از طرفی هم بر عجز خالق خود در عرصه فیلمنامه نویسی و کارگردانی صحه می گذارد چرا که در میانه روایت خویش از معضل جدی و فراموش شده جامعه، ناگهان تریبونی را در دست می گیرد و حجم بی پایانی از شعارهای روانشناسانه- جرم شناسانه را در دل دادگاه به خورد مخاطب می دهد تا او را متاثر سازد. این چه شیوه ی تلنگرزدن به مخاطب و متاثر ساختن اوست!؟ مگر می توان در سینما سخنرانی کرد و روی منبر رفت!؟ در مدیوم متعالی سینما، باید با فیلمنامه منسجم و فرم اصولی به مخاطب هشدار داد تا این هشدار و تذکر با گذشت زمان و روی کار آمدن دولتهای جدید، گرد و غبار فراموشی به خود نگیرد؛ همان رسالت سنگینی که فرهادی به شکل کمالگرایانه در سینما از پس آن برآمده و اینک به واسطه ی همین نگرش عمیق و اندیشمندانه خود، در قله سینمای ایران و در جایگاهی ویژه در سینمای جهان ایستاده است. سینما وسیله نیست بلکه هدف متعالی است. نمی توان دامان این هنر متعالی را با شعار دادن و با صدور بیانیه و خطابه و وعظ آلوده ساخت.

این خطابه و موعظه در سینما، گوش شنوا ندارد و به قول شاعر، من نمی خواهم نصیحت بشنوم آی مردم پنبه در گوشم کنید. لذا باید گفت که ای فیلمساز محترم، هیس.... فریاد نزن و منبر نرو، بلکه قصه ات را تعریف کن تا مضمون ستودنی مدنظرت آشکار گردد و به مخاطب هشیار منتقل شود. هیچکاک هم زیبا اشارت فرموده که جوهر و ذات سینما مستقل از پیام وجود دارد.

حتی فیلم قبلی پوران درخشنده "خواب های دنباله دار"- که سر و شکل تلویزیونی داشت- لااقل توانسته بود قصه خود را به سرانجام برساند و خیلی به بیراهه نرفت با اینکه نیمی از ستاره های فیلم جدید او را هم نداشت!

تا اکران عمومی این فیلم خیلی زمان باقیمانده و با توجه به موضوع تلخ آن، بسیار بعید است که در نوروز اکران شود هرچند با توجه به لیست اکران نوروز امسال، چیزی قابل پیش بینی نیست!

"هیس... دخترها فریاد نمی زنند" با محوریت قرار دادن دختری جوان به نام شیرین (طناز طباطبایی) که در روز ازدواج خود، بدلیل قتل سرایدار مجتمع مسکونی در شرف اعدام است، کوشیده به آسیب های جنسی دوران کودکی –دورانی که به شدت در تکوین شخصیت فرد موثر است- نقبی بزند و این اقدام جنون آمیز دختر جوان را، واکنشی عصیانگرانه و تا حدودی آنارشیستی در قبال تجاوزی که در دوران کودکی خود متحمل شده، تلقی نماید. اتفاقا طناز طباطبایی- بازی ستایش آمیز او در مرهم همچنان ماندگار است-  لحظات توام با ترس و اضطراب ناشی از تجاوز دوران کودکی شیرین را بخوبی در نوع بازی خود به تصویر می کشد بویژه در نوع واکنش عصبی و لرزشی که در قبال حمل خود توسط بانوان مامور نیروی انتظامی نشان می دهد.

حال در خلال این قصه، شخصیت های گوناگونی هم وارد می شوند؛ یک بازپرس عزادار (شهاب حسینی)، خانم تولایی بعنوان وکیل شیرین (مریلا زارعی)، یک افسر بزن بهادر (جمشید هاشم پور)، فرد متجاوز (با بازی تامل برانگیز بابک حمیدیان)، مادر شیرین (مائده طهماسبی)و نامزد ظاهرا عاشق شیرین (نیما صفایی). حالا به این لیست حضور بازیگرانی چون فرهاد آئیش،امیر آقایی، شیرین بینا،اسماعیل سلطانیان، مجید مشیری، مهدی ماهانی و ستاره اسکندری را هم اضافه کنید که قرار است هر کدام به فراخور قصه و در نقش هایی کوتاه و حتی بی تناسب به قصه همچون ستاره اسکندری–که معلوم نیست با حضور این همه بازیگر، چه نیازی به حضور افتخاری! این بازیگر بااستعداد است- در فیلم ظاهر شوند.

اتفاقا یکی از ضعف های برجسته فیلمنامه این اثر به شخصیت پردازی آن مربوط می شود. اساسا چه لزومی دارد این همه نقش های فرعی تعریف شوند و فیلمساز با هزینه اضافه بخواهد برای هر کدام از این نقش های بعضا غیر ضروری، بازیگر معروف انتخاب کند؟ این هم یکی دیگر از اشتباهات پوران درخشنده گرامی در این اثرحساسیت برانگیز اوست.واقعا چه لزومی دارد که زندانبان، اسماعیل سلطانیان باشد؟ چرا باید در لحظات پایانی اثر ناگهان مخاطب با یک کاراکتر معتاد تزریقی روبرو شود و ایفاگر این کاراکتر معتاد، مهدیماهانی باشد؟ شاید فیلمساز درصدد است که در لحظات پایانی فیلم و آنهم در مجالی اندک، معضلی دیگر را هم آسیب شناسی کند و ابراز همدردی مخاطب را برانگیزد! مغلطه را ببین؛ کارگردان بودن غیر از مصلح اجتماعی بودن است.

به راستی نوشتن پیرامون نیمه دوم فیلم موردبحث، کاری سخت و عبث به نظر می آید زیرا ابدا از جنس سینما نیست بلکه صرفا یک سری نماهای زائد و بدون دکوپاژ با ریتمی تمرکززدا در کنار هم چیده شده اند به گونه ای که به هیچ وجه نمی توان باور کرد که بانوی مسلم تدوین یعنی هایده صفی یاری– تدوینگر آثار باشکوه اصغر فرهادی - تدوینگر آن است!

البته نمی توان به تدوین فیلم خُرده گرفت چرا که تدوین، جزئی از فرم فیلم محسوب می گردد و حال آنکه فرم کلی فیلم خانم کارگردان مخدوش و بی ظرافت است حتی اگر از چند جامپ کات قابل اعتنای مرتضی پورصمدی بویژه نمای اتصال دستان شیرین کودک و شیرین جوان بهره برد.

فیلمساز با متدی سهل الوصول کاراکتر بازپرس پرونده متهمه را، پدری عزادار تصویر کرده که به تازگی همسر خود را از دست داده است و تنها اوست که باید از دخترش- که تصادفا هم سن و سال دختران قربانی فیلم است!-  مراقبت کند تا بهانه ای باشد که او هم به لحاظ عاطفی درگیر احساساتی از جنس احساسات خانم وکیل نسبت به آن دختر جوان محکوم به اعدام باشد. و در برابر ابراز حاج منزلتی (امیر آقایی) که به بازپرس می گوید: تو خودت دختر داری، اگر جای من بودی چکار می کردی، سر خَم کند و به نوعِ تصمیم گیری این حاجی بازاری- که دختر خردسال او هم همچون کاراکتر محوری داستان مورد تجاوز قرار گرفته- حق دهد! اساسا جنس نزدیک شدن خانم فیلمساز به خانواده حاج منزلتی خیلی دم دستی و سهل انگارانه است به گونه ای که آن سرکوبیدن امیر آقایی به درب اتاق در نمایی لانگ شات و از پشت سر کاراکتر و اعتراض به همسرش (شیرین بینا)، آنچنان که باید و شاید همــذات پنداری مخاطب را بر نمی انگیزد. اگر شهاب حسینی در جدایی نادر از سیمین بر در و دیوار و شیشه ماشین سر می کوبد و در آشپزخانه خودزنی می کند یا بطور مشابه حامد بهداد در فـــــــــیلم قدرندیده نارنجی پوش در فراق فرزندش بر دیوارهای کوچه سر می کوبد، شخصیت پردازی دقیق و فضاسازی عمیقی از جانب کارگردانان اثر صورت گرفته و در تیپ و سطح باقی نمانده است و قطعا مخاطب را متاثر می سازد.

پر واضح است که همان آفتی را که خانم میلانی در تصویرسازی تلکه کردن مردان هوسران توسط زنان قربانی جامعه در " تسویه حساب" بدان مبتلا بود ، در اینجا همتای او در تصویرسازی معضلی دیگردچار همان آفت سطحی نگری شده است؛ اینکه به معضل چنین مهمی خیلی تیپیکال نزدیک شده و نگاه واقعگرایانه و تحلیل روانشناسانه نسبت به آن نداشته است. فقط به همین ضرب المثل قناعت فرموده که : مشت نمونه خروار است. هرچند در صحنه های تجاوز به شیرین 8 ساله یکی در هنگام تاب سواری در پارک و دیگری حین بازی موش و گربه ای شیرین و مرادِ بیماردل در خانه خلوت توانسته از ممیزی عبور کند و مخاطب را روی صندلی خود میخکوب نماید.

خب البته کاراکتر مهناز افشار در تسویه حساب- که در دوران کودکی مورد تعرض ناپدری اش قرار گرفته - و کاراکتر رویا نونهالی در سریال ساعت شنی– که این سریال خوش ساخت و پرمحتوا همچون سریال "تاثریا" به شکلی عجیب دچار ممیزی شد و زمین خورد- هم به همین معضل و درد روحی شیرین مبتلا بودند. و این معضل منتخب فیلم "هیس... دخترها فریاد نمی زنند" ابدا موضوع جدیدی نیست که مسلما این شباهت موضوعی به خودی خود عیب محــسوب نمی شود و فیلمساز مجاز است از زاویه و دریچه ای متفاوت به سوژه های تکراری نزدیک شود و تحلیل خودش را داشته باشد که در فیلم موردبحث به دلایلی که ذکر شد ، این مهم متاسفانه محقق نمی گردد و ابدا مانگار و اثرگذار نیست.

تم عاشقانه اثر ناشی از ابراز علاقه امیرعلی- نامزد فعلی شیرین- به این دختر قربانی در قالب نماهای مربوط به فلش بک هم خیلی نچسب و لوث از کار درآمده است؛ پی در پی گُل آوردن او و خانه را گلخانه کردن، حلقه در وسط سیب گماشتن و... آنچنان باسمه ای است که نمی توان این علاقه و میل را  عشق تعبیر کرد. خصوصا زمانیکه امیرعلی پس از باخبر شدن از شرایط شیرین با عصبیت وارد اتاقش می شود و تمام عکسهای زیبا و چشم نواز از نامزدش را با نفرت تام پاره می کند! و بدتر از آن زمانیست که حالا این نامزد عاشق! با آن همه علاقه ی به نفرت بدل شده، در نخستین ملاقات با خانم وکیل ناگهان متحول می شود و همراه خـــــــانم وکیل می کوشند تا شیرین را از طناب دار نجات دهند و قهرمانان قصه پوران درخشنده باشند!

شاید بهتر است که نگارنده این نوشتار فعلا و در این مجال باقیمانده تا اکران عمومی فیلم، وارد جزئیات اثر نشود چرا که ممکن است اندک نقاط قوت آن تحت الشعاع ضعف های بیشمارش قرار گیرد.

در کلام آخر، برگزیده شدن"هیس... دخترها فریاد نمی زنند" بعنوان بهترین فیلم از نگاه مردم- صد البته به همراه حوض نقاشی- هشداری بزرگ بر پیکر نحیف سینمای ایران و زنگ خطری دردناک محسوب می شود چرا که ممکن است این نگرش را در فیلمسازان ایرانی تقویت کند که با ترفندهای مختلف، سوژه های ملتهب جامعه را دستمایه آثار خــــــود قرار دهند و همـــــــــچون عده اقلیتی از شبه فیلمسازان سینمای ایران، ضعفهای متعدد آثار خود را پشت استقبال عمومی پنهان کنند و نه تنها مردم بلکه حتی خود را بفریبند و فریاد بزنند که فیلمهای ما قصه دارد و همین کافیست!

اما غافلند که سینما، مکان فریاد زدن نیست و در کوه باید داد و فغان به راه انداخت. به این فیلمسازان تنها می توان گفت: هیس...

هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست *** نه هر که سر بتراشد قلندری داند

نگارنده : ایمان.11

91/11/23

...
نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 17:16

close
تبلیغات در اینترنت