نقد فیلم زندگی خصوصی آقا و خانم میم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

"یا محول الحول والاحوال "

نگاهی به فیلم "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" ساخته سید روح الله حجازی

{تربیت زن یا تحقیر زن !؟}

لفظ "خصوصی" یا "زندگی خصوصی" در آغاز سال 1391 تاکنون اینقدر مشمئز کننده بوده است که مخاطب اندیشمند سینما قطعا با احتیاط بیشتر به حریم خصوصی فیلم "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" نزدیک می­شود، اما این اثر شریف کجا و آن افتضاح در سینمای ایران کجا!

فیلم مورد بحث این نوشتار هم کوشیده به زندگی خصوصی زوجی میانسال سرک بکشد بی­آنکه به حریم خصوصی آنها تجاوز کند و به موازین اخلاقی- انسانی کاملا پایبند است. اگر آن اثر ضداخلاقی محصول پویا فیلم، لحظات مفرح نوروزی را بر کام سینمادوستان و حتی سینماگران زهرآلود کرد و موجب بدبینی حوزه هنری نسبت به بسیاری از آثار شریف سینمای ایران در سال جاری شد، اما دومین فیلم سینمایی سید روح الله حجازی – که خیلی غریب به بخش مسابقه سی امین جشنواره فیلم فجر راه پیدا نکرد، همچنانکه فیلم جدید و پرستاره او "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" هم امسال جایی در جشنواره فیلم فجر ندارد!-  بعنوان یک سناریوی اخلاقی و هشداردهنده در زمینه روابط زناشویی، الگویی تازه در سینمای پیرو سبک اصغر فرهادی ارائه می­دهد.

البته روح الله حجازی به همراه زوج فیلمنامه­نویس خود، علی طالب آبادی پیش از این و در سه­گانه تلویزیونی خود یعنی تله ­فیلمهای سپیده، سایه و ستاره، علاقه­مندی خود را در نزدیک شدن به فضای خصوصی زوجهای متعلق به طبقه متوسط جامعه - البته با ملاحظات بیشتر متناسب با مدیوم تلویزیون- نشان داده بود. او در آخرین تله فیلم خود "ستاره" که در سالروز وفات حضرت سلطان­العارفین از شبکه سه سیما پخش شد، از زوج نامتعارف میتراحجار- حمیدرضا پگاه بعنوان زوج داستان بهره برد و برخی دغدغه­های فلسفی خود را هم در این حین البته نه در فرم مطلوب ولیکن با اصرار فراوان مطرح کرد.

حال او با بهره گیری از سرمشقی متعالی در سینما یعنی اصغر فرهادی و بویژه فیلم "چهارشنبه سوری"، تلاش کرده است از زاویه­ای تازه به بحران­های اختلاط روابط زناشویی در طبقه متوسط بنگرد و حتی الامکان فتح­بابی برای فیلمسازانِ جوان علاقه­مند به این استایل سینما  کرده باشد اما آنچه اجازه نمی­دهد اثر استاندارد حجازی تا سطح متعالی آثار فرهادی اوج گیرد، نکته­ای حائز اهمیت است که نگارنده کوشیده در اثنای واکاوی مستقل این اثر خوش­ساخت و جزئی­نگر به تهیه­کنندگی محمدرضا شفیعی، به دلایل این اختلاف سطح بپردازد.

"زندگی خصوصی آقا و خانم میم" روایتگر زندگی زوجی میانسال به نامهای محسن و آواست که ده سال از زندگی مشترکشان می­گذرد و حاصل این اختلاط و ازدواج، فرزندی هفت­ساله است که گویا به شکلی غیرمستقیم و با توجه به نوع قرارگیری دوربین در اتومبیل در نخستین سکانس فیلم، قرار است ناظر بر کشمکش و تقلای پدر و مادرش باشد. اتفاقا فیلمساز خیلی مایل نیست به سان برخی همتایان خود بویژه علیرضا امینی مستقیما این نظارت و پیگیری را بر عهده بچه بگذارد، و درست همچون مازیار میری که فرزند خانواده را از جریان قصه "سعادت­آباد" محو می­کند، در اینجا هم فرزند شمایلی سایه­وار و محوآلود دارد.

فارغ از این نکته ظریف، فرم روایی "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" به شکل یک دایره می­باشد که اولا نقطه آغاز و پایان آن اگرچه ظاهرا برهم منطبق است، اما در باطن اختلاف فازی عجیب باهم دارند. و ثانیا روی کمان این دایره، نقطه­ای موجود است که اختلاف فازِ نقاط آغازین و پایانی درام را تعیین می­کند و اتفاقا هم­شکل این نقاط است (نقطه میانی). این نقطه عطف، اتومبیل حامل آقا و خانم مهراد (آقا و خانم میم) است. اتومبیلی که در هر سه لحظه و در هر سه صحنه گرفتار ازدحام ترافیک است. همان المانی که شخصیت مکمل و موثر فیلم، گوهریان (ابراهیم حاتمی­کیا) از آن متنفر است و سعی می­کند از موتور استفاده کند تا هم بتواند از ترافیک بگریزد و هم چراغ­های قرمز شهر را رد کند! این درحالیست که شخصیتهای اصلی فیلم این توانایی را ندارند و در هر نوع مدلی که فرو می­روند- اعم از سنتی و مدرنیته- گرفتار و اسیر هستند و دست­آخر هم با گریز یکی، دیگری جبرا به تعقیب او می­پردازد و در ازدحام جمعیت محو می­شوند.

این بی­حرکتی روی کمان دایره زندگی، مضمونی ارزشمند در تصویرسازی این زوج متعلق به طبقه معلق (یا طبقه متوسط) محسوب می­شود. این درحالیست که محسن درصدد است بنا به مناسبات دنیای مدرن و شرایط شغلی اش، از پوسته سنتی خود بیرون بیاید و ظاهری مدرن به خود بگیرد. این ویژگی به زیبایی هرچه تمامتر در نوع بازی استادانه حمید فرخ­نژاد موج می­زند که البته نوع حرکات دست و بدن او و استفاده از المان مهمی چون عینک، در تقابل با بازی مهتاب کرامتی که شمایلی درگیرانه و محو و مات از زنی سنتی و بدون ­اعتماد به نفس ارائه می­دهد، تکمیل می­گردد و از این منظر، یکی از بهترین هنرنمایی­های این دو بازیگر حرفه­ای سینمای ایران بر پرده نقره­ای نقش بسته است بی­آنکه با کاراکترهای قبلی شان خیلی قرابتی داشته باشند.

اختلاف این زوج زمانی به­نقطه اوج می­رسد که محسن می­­خواهد همچنانکه پیش از این زنش را در حال و هوای سنتی نگاه داشته و سد تغییر او شده است، حالا به نوعی انقلابی او را موازی و همپای خود به دنیای مدرن پرتاب کند، در حالیکه خود همچنان در مغزی سنتی گرفتار است. این تعارض و نوسان شخصیتی مرد – که خود سدی محکم در پیشرفت و حرکت بجلو محسوب می­شود- موجبات انزجار همسر منفعل او را فراهم میسازد. در فصلی تامل برانگیز که قرار است آوا به تنهایی، به جلسه همکارانِ مرد شوهرش برود، این دوگانگی رفتاری بیش از پیش در رفتار محسن به چشم می­خورد بویژه آنکه آوا را مجبور می­کند بر خلاف ضیافت و جلسه قبلی، این بار با پوششی نه چندان مطلوب و به نوعی مردانه (آلاگارسونی) به آن مکان برود. هرچند تفاوت چندانی در ماهیت ماجرا نمی­کند؛ آوا زن است و بر و رویی زنانه دارد حتی اگر شوهرش از او هیبتی مردانه بسازد. نمونه دیگر این نکته را میتوان در دو سکانس آسانسور هتل و عملکرد خوب فیلمبردار هومن بهمنش در استفاده از عنصر آینه مشاهده نمود؛ بار اول محسن و آوا و آن مرد ناظر، پشت سرهم به یکطرف ایستاده­اند. محسن وقتی از درون آینه پی می­برد که آن مرد به همسرش خیره شده ، به او می­خندد اما بار دوم و در میزانسنی متفاوت با حالتی غضبناک رو در روی آن مرد می­ایستد و غیرت به خرج می­دهد. این غیرتهای نابجای محسن، از او شخصیتی نامطمئن در چشمان آوا می­ سازد و منجر به برون­ ریزی و واکنش زن در سکانس آخر می­شود.

این درحالیست که فیلم از بافت معمایی هم برخوردار است و در نگاهی جزئی­نگرانه و کدگزاری هایی نسبتا بجا و ظریف در دل فیلمنامه همچون کاغذ زرد، عروسک و موبایل، تعلیقی پرکشش آفریده است.تعلیقی که در بستر داستان بخوبی به نقطه گره­گشایی خود می­رسد و ضرب شستی از جانب صاحبان اثر در منظر مخاطب پدید می­آید. اما نحوه ترسیم عنصر تعلیق در بطن قصه فیلم است که اجازه نمی­دهد به آن اوج مذکور دست یابد. وقتی مخاطب به همراه شوهرِزن، از بارداری مجدد زن پس از چند سقط باخبر می­شود و به راز اضطراب و اســترسِ موجــود در چهره وی پی می­برد، قطعا غافلگیر خواهد شد اما فیلم در لحظه رمزگشایی از تعلیق خود، ظرافت فرمش را از دست می­دهد، چه بسا محدودیت مدت زمان فیلم (تایم 75 دقیقه­ای نسـخه اکران شده) بر آن بی­تاثیر نبوده باشد. المـان کاغذ زرد بخوبی در بافت قصه نشسـته است و حتی می­توان از فاصله زمانی بین دو نمای کلیدی فیلم شامل صحبت مخفیانه آوا با موبایل، یکی در ابتدا و دیگری در لحظات رو به انتها صرفنظر کرد، اما تمرکز فیلمساز روی آن عروسک و نمای بسته از عروسک خون­آلود در محیط دستشویی فاقد ظرافت است و بخوبی در بافت درام گنجانده نشده است؛ بدین معنا که گویی فیلمنامه­نویس و فیلمساز آن عروسک را ظاهر کرده اند تا توجیهی بر غش­کردن و دراز کشیدن آوا در بستر رختخواب باشد، غافل از اینکه در سلسله روابط علّی و معلولی فیلم، این علت و سبب دچار نقصان است و درست همین عامل است که مخاطب تیزبین را وادار می­کند که بیش از پیش قدر گوهر گرانبهایی چون اصغر فرهادی را چه در عرصه کارگردانی و چه در حوزه فیلمنامه­نویسی بداند. کاری که این بزرگوار در "چهارشنبه­سوری" می­کند، ترسیم و موشکافی مو به مو و لحظه به لحظه مولدهایِ تعلیق در بافت درام اثر است، بی­آنکه تعلیق­زدایی از آن در لحظات پایانی اثر فالش شود و ظرافت خود را از دست دهد. همین فیلمساز اسکاری در دو فیلم بعدی خود و بویژه شاهکار درباره الی، به شکلی شکوهمند مخاطب خود را در غافلگیری بی­پایانی غرق می­کند.

نکته مهمی که در ساختار فیلم رئال"زندگی خصوصی آقا و خانم میم" تلویحا دیده می­ شود، نوعی تلفیق ذهنیت و عینیت در حین روایت فیلمساز است به گونه­ای که در برخی لحظات، به نظر می­رسد که مخاطب با دنیای ذهنی کاراکترها همراه شده است؛ فرایندی که به شکلی پخته و دقیق در آثار بهرام توکلی دیده می­شود. این فرایند مهم، با فلو شدن تصاویر و شکار نماهایی مدیوم از پشت سر کاراکترهای اصلی درام یعنی محسن و آوا به تصویر کشیده شده است. هرچند در تداوم داستان فیلم، این تحلیل­های فراواقع­گرایانه (سورئالیستی) راه به جایی نمی­برد. مثلا در صحنه­ای که آوا با پوششی جلب­توجه کننده و پرزرق و برق در جلسه آقایان در رستوران ظاهر می­شود، گویا ذهن او در حال بازسازی خود به شیوه دلخواه شوهرش است تا از آن لکه­های موجود روی لباس و بی­تناسبی شلوار و کفش و کیف خود رها شود . و صحنه دیگر به تعقیب و گریز گوهریان و آوا مربوط می­شود که گویا ذهن محسن در حال ضبط تصاویر خلوت این دو با یکدیگر است. در هر دو مورد نهایتا عینیت بر ذهنیت فائق میآید و اینجا هم باز ظرافت موجود در ساختار فیلم مخدوش می­گردد. در چنین فضاسازی  و موقعیت­های طراحی شده، بعید است که این فلو شدن تصاویر را تنها یک تکنیک بصری و حرکتی تزیینی از جانب فیلمساز تصور کنیم.

شخصیت گوهریان- که یکی از کارگردانان صاحب­نام و خوش­نام چند دهه اخیر سینمای ایران ایفاگر آن است، البته اظهارنظر این فیلمساز باارزش پیرامون فیلم ستایش­شده همتای بی­نظیر خود را نادیده می­گیریم- حضوری کوتاه و موثر در "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" دارد؛ شاید از معدود کاراکترهای مکمل سینمای ایران است که با آنچه روی کاغذ یا در ذهن فیلمنامه­نویس طراحی شده، همخوانی فوق­العاده­ای دارد. گوهریان، شکارچی ظاهرا اخلاقگرایی است که به نرمی تور خود را پهن می­کند تا بتواند در مواقع لزوم و در فصل مناسب صیدش را به دام اندازد. با کلاه کاسکت و موتوری آنچنانی در فضای آتش­بازی شهر (اشارتی آشنا و پرمعنا از جانب فیلمساز) در دل شب به هتل محل اقامت محسن و خانواده­اش میآید، نشان ترفیع کار به همکارش محسن می­دهد، در حین فیلمبرداری از محسن، سریع و بدون ملاحظه دوربین موبایلش را به سوی زن و بچه او می­گرداند و تصویر آنها را شکار می­کند، بی درنگ توپی شیشه­ای را با یک حرکت شبه شعبده­بازی به پسر محسن می­دهد و از انگشتان بلند و کشیده همسر او تعریف می­کند. فردا صبح زودتر از همه به هتل می آید و به آوا در زمینه همکاری با شرکت پیشنهاد و میدان می دهد و بعبارتی دیگر به او شخصیت می بخشد و ....

 این همه کنش و مولفه در خلق و تصویر کردن شخصیتی مکمل بویژه در حضوری کوتاه در نوع خود بی نظیر است.

چه بسا مخاطب در تماشای بار نخست فیلم، به میزان منفور بودن شخصیت گوهریان پی نبرد و منظور او از رام کردن شیطانِ خود را نفهمد، اما شکی نیست در تماشای چندباره فیلم، با جزئیات این کاراکتر همراه خواهد شد و در زمینه شخصیت شناسی اثر حرفی برای گفتن خواهد داشت. چرا که نیمی از کاراکتر گوهریان پس از پایان فیلم و گریز آوا از نزد محسن (لحظه مورد انتظار گوهریان) معنا پیدا می­کند. این امتیاز کوچکی نیست و به دغدغه­مند بودن نگاه روانشناسانه­ی زوج حجازی- طالب آبادی به مقوله خانواده برمی­گردد.

از همین منظر است که سینما هنری چندبعدی جلوه می­کند و چنانچه فردی بخواهد بدون لحاظ نمودن این ابعاد، پای در این عرصه مقدس بگذارد، خطایی بزرگ مرتکب شده است و باید جوابگوی اصالت هنر باشد چرا که هنر، بی­هنر را پس خواهد زد.

"زندگی خصوصی آقا و خانم میم" در بطن خود و با ارائه فرمی نسبتا قابل قبول، بر تربیت زن تاکید می­ورزد و تحقیر این موجود پیچیده و شاعرانه­ی خلقت را تقبیح می­نماید. زن، آنچنان موجودی پیچیده و چندلایه است که قطعا تربیتش در خانه پدر و مادر ناتمام خواهد ماند و تربیت ثانویه و مهم او در خانه شوهر ادامه می­یابد. اینجاست که مسئولیت مرد در قبال همسر خود دوچندان می­شود چرا که لازمه تربیت زن، شناخت قابلیتها و ابعاد وجودی اوست و لازمه این مهم، شناخت مرد از خود است. وگرنه مردی که خود را نشناخته، چگونه می­خواهد زن را تربیت کند!؟ مردی که خود را نشناخته است، دو منش و سبک زندگی را در مقابل زنش پیش می­گیرد :

یا خود را برتر از زن می­داند و انتظار دارد زن بی­چون و چرا مطیع و تسلیم او باشد یا خودش و زنش را به لجن می­کشد که البته در این زمانه در این حالت کمتر زنی نزد شوهرش می­ماند. اینجاست که در نیمه اول "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" ، محسن راه اول را گزیده و در تداوم روایت فیلم، راه دوم را برمی­گزیند. حال آنکه زن در خانه شوهر ساخته می­شود و مرد نزد زن، پخته می­گردد. 

محسن هم می­کوشد تا آوا را بسازد اما فراموش کرده است که ساختن، نیازمند مصالح است. و مصالح همانا معیارهای اخلاقی فرد است. محسن در زندگی معیاری ندارد که بخواهد آوا را بر آن تطبیق دهد. روزگاری سنتی بوده و دوست نداشته زنش مورد توجه جمع باشد. حالا ظاهرا مدرن شده و زنش را در معرض دید قرار می­دهد و پس از آن بنا به همان قراردادهای سنتی خویش و نه معیارهای اخلاقی، به او شک می­کند!

این آوایی که در آن نقطه میانی واقع بر کمان روایت دایر­ه­وار قصه، ژست سیگار کشیدن به خود می­گیرد، محصول رفتار دوگانه خود محسن است. محسن ادای چیزی را درمی­آورد که هنوز فرسنگها تا رسیدن بدان فاصله دارد. اتفاقا از همین منظر است که در لحظات پایانی فیلم، شرمنده شده است چرا که به ضعف خود در تظاهر پی برده است. شک محسن به آوا یعنی شک محسن به خود، واین شک بمنزله نقص و ضعف شخصیت اوست. پس باید به ابزار غالب مردهای سنتی و ظاهرا غیرتی متوسل شود و همسرش را جلوی چشمان فرزند ناظرشان سیلی بزند. منتهی این سیلی زدن نه از جنس سیلی مرتضی به مژده چادر به سر در "چهارشنبه سوری" ، بلکه از جهت فروپاشی و تزلزل شخصیتی مرد قصه رخ می­دهد؛ چرا که وی نه توانسته خود را با دنیای مدرن پیرامون خود وفق دهد (این تزلزل در رودرویی نهایی با گوهریان آشکارا در ذره ذره وجود محسن نمایان است) و نه به ارزشهای اخلاقی در چارچوب سنت وفادار مانده (تصویرسازی فعل خیانت در ذهن در لحظات غیبت همسر). این بی­جهتی و به بیانی بهتر سست و لغزان بودن پایه های سبک زندگی مرد "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" است که از زنی منفعل و مطیع، زنی کنشمند و گریزان میسازد.

این مفهوم غنی نهفته در اثر قابل احترام "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" ، هشداری تکان­دهنده را در منظر مخاطبان بیدار قرار میدهد و شاید بتوان در سالیان متمادی از آن بعنوان یک سناریوی اخلاقی در روابط زوجین نام برد.

آوا واکنش می­دهد چرا که حالا در جستجوی معیارهای زندگی است و دیگر نمی­گوید من به هیچ کس کاری ندارم. می­خواهد جنین سه ماهه داخل رحمش را نگه دارد و نمی­تواند در کنار مردی بی­معیار (مجاب ساختن زن نسبت به سقط­های متعدد) بماند. البته علت سقط­های متعدد آوا کمی مبهم بنظر می­رسد و فیلمساز خیلی گذرا  از آن عبور می­کند! بعبارتی دیگر آوا به سان خمیری می­ماند که در دستان شـــوهرش، سر و شکل پیدا کرده است بی آنکه بن مایه و قابلیتهای این خمیر سنجیده شده باشد اما شخصیتی چون گوهریان- که قرار بوده امشب میزبان این دو نفر باشد و شاید حالا تنها میزبان یک نفر است !- قابلیتهای آوا را می­بیند چون که شکارچی است و شکارچی، چشمهای تیزبینی دارد.

تا وقتی که زن و مرد همسان اند حالا چه خوب و چه بد، در کنار هم می­مانند. چنانچه یکی از آنها بخواهد سبک زندگی خود را تغییر دهد و بدنبال آن، طرف مقابل هم تغییر کند بازهم اتفاقی رخ نخواهد داد.

آژیر خطر روح الله حجازی برای زوجین وقتی به صدا در می آید که زن و شوهر تغییر کرده­اند و حالا یکی از آنها بخواهد مجددا به شرایط قبلی خود رجعت کند. در این صورت نباید انتظار داشت که فردِ تغییریافته هم به تبعیت از او سکان خود را بچرخاند. او دارد تخت گاز می­رود!

آوا تا وقتی سنتی است، رفتار سنتی همسرش را می پذیرد اما حالا که شوهر، رفتاری مدرن نما دارد و برای آوا هم ساز می­زند، چرا او نرقصد؟ محسن با بی­معیاری خودش، از آوا موجودی منفعل، خنثی و بی­معیار ساخته بود. لذا او را از دست می­دهد. چون به خودش شک کرده است. چون معیارهایش را ازدست داده است. چون هویتی ندارد. آدم بی هویت حتی اگر موفقترین تاجر شهر هم باشد، اصالتی ندارد و آدم بی­اصالت هم چه بسا باز بخواهد همسرش را وادار به سقط جنین کند! این در حالیست که گوهریان بنا به گفته خودش، شیطان خود را رام کرده است؛

تکلیف گوهریان روشن است و همین روشنی تکلیف – حتی اگر با شکستن مرزهای اخلاقی و عبور از تابلوهای عبور ممنوع و چراغ قرمز همراه باشد- برای او اصالت است. شاید آدمی که همرنگ شیطانِ خود گشته است برای آوای بی­پناه با ارزش تر از آدمی باشد که شیطانِ خود را نشناخته است. حداقل آدم اولی معلوم الحال است. این زن میانسال اینک هم به لحاظ فیزیکی (باردار بودن)، هم به لحاظ پوشش و چه بسا به لحاظ تفکر(همنشینی با گوهریان) تغییر کرده است. او باید شوهر متغیر الحال - که زمین تا آسمان نسبت به این مفهوم متعالی که آدم باید هر لحظه در حال تغییر باشد و هیچ دو لحظه ­اش مثل هم نباشد، متفاوت است - و فرزند ناظرش را ترک کند تا معیارها و سبک زندگی خود را پیدا کند و به اثبات برساند تا بتواند این بار خود عهده­ دار تربیت نسل آینده باشد وگرنه همچنان که با تحقیر در خانه شوهر رشد یافته است، باید عمر خود را با بی­ عزتی و بی­ حرمتی در کنار او سپری کند.

 

نگارنده : ایمان آیینه دار

91/10/28

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 17:16
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها